نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
And Then There Were None

And Then There Were None


بعد از اين همه مدت بالاخره تصميم نوشتن يه چيزی تو اين صفحه رو عملی کردم. لازم نيست که آدم تو وبلاگش چيز خاصی بنويسه، چون من (اميرعباس) همينم که هستم، دوستام هم منو اين طوری ميبينن و دوست دارند، پس لازم نيست خودمو بکشم که يه آدم هنرمند يا نويسنده ای با قلم نافذ يا extra ordinary رو اينجا به نمايش بذارم که البته نميتونم چون اگه ميتونستم که بودم. اگه هم تو مطلبام غر بزنم و گاهی هم به يه چيزی گير بدم فکر نکنم کسی بهش بر بخوره!

تو اين مدت طولانی دورهء عجيبی از زندگی رو تجربه کردم. قد همهء عمر بيست و دو - سه ساله ام حرص خوردم و استرس تحمل کردم، فکر کردم و برنامه ريزی کردم (هر روز برنامه ريزی جديدتری). الان ديگه هيچ کاری ندارم جز اين که اين چند واحد باقی مونده رو پاس کنم و منتظر باشم ببينم که سرنوشت منو به کجا ميکشونه! از سرنوشت چيز زيادی نميدونم اما هميشه به شدت جلوی خودمو ميگرفتم که به شانس اعتقاد داشته باشم و هيچ وقت دلم نخواسته که تنبلی خودمو به اون نسبت بدم، اما با چيزايی که اين چند وقته ديدم در اين مورد سردرگمم.

 




چايی صاف کن!

اول از سايتهای خبری شروع شد! يه مدت عادت کرده بودم که اخبار گويا و طنزهای نبوی رو بخونم. بالاخره بد نيست آدم بدونه دور و برش چی ميگذره. اما به راحتی دسترسی بهش رو محدود کردن. بعدش نوبت سياسی ها شد و هم سايتهای مستهجن. تمام اين مدت هم با ژست میگفتن فيلترينگ به خاطر اينه که بچه ها و جوانان نبايد به سايتهای مستهجن دسترسی داشته باشن. اصلآ اين جور سايتها هم خوب بهانه ای برای محدوديت اينترنت شده، چون هر کاری ميکنن آخرش ميگن فقط سايتهای خلاف اخلاق رو بستيم.

انگار همين ديروز بود که وقتی روزنامه ها تعطيل شد همه جا پيچید که روزنامه ها رو بستن اما روزنامه نگارها رفتن سراغ اينترنت و وبلاگ و همه ميتونن بخونن و هيچ نظارتی هم نمی شه روش داشت. زهی خيال باطل!

 بستن اورکات و پرشين بلاگ هم از اون کارهای احمقانه بود. حداقل من مدتی از خير خوندن اخبار گذشته بودم اما اين فيلترينگ باعث شد که هر طور شده از اين ور و اون ور يه پروکسی آزاد پيدا کنم و هم به اورکات برسم، هم گويا . آخه آدم هم برای پذيرفتن ظلم يه ظرفيتی داره و بالاخره پر ميشه.

 




جعفر خان بازم رفت!

احتمالآ ديدين که ايرانيهايی که مدتی (هر چند اندک) در خارج کشور زندگی کردن فکر ميکنين اين جا بربرستانه (البته نميگم که نيست!) مگه خودتون تا همين چند وقت پيش اينجا نبودين؟ مگه نديدن که تقريبآ همه به اينترنت دسترسی دارن؟ مگه شما با الاغ رفتين فرودگاه؟ چند روز پيش پسرخالم (که سه سال پيش از ايران رفته) داشت طريقهء اضافه کردنشو تو ليست دوستام در اورکات به حالت گام به گام يادم ميداد، حالا بنده خدا نميدونست که اورکات از طريق بچه های ما تو جامعه جا افتاده و ما نصف ساعات مفيد روزمون رو با اين سايت مفيد به وقت پرت تبديل ميکنيم. ضمنآ به نظر من هموطنان عزيزی که از کشور ميرن بعد از مدتی به شکل نمودار ۱بر x شديدآ از IQ شون کاسته ميشه.

حالا بياين بگين که چرا خارجيها فکر ميکنن ما در ما قبل تاريخ زندگی ميکنيم و ورزش محبوبمون شترسواريه! 




جعفرخان

تا حالا شده کسی رو ببينين که با ۱سال ايران نبودن تغيير لهجه داده باشه و هر چی که ميخواد بگه فکر کنه آخر سر بگه: ((چی بود؟)) از اين جالبتر وقتی مدرسه ميرفتم يکی رو ميشناختم که کلاس زبان رفتن باعث تغيير لهجش شده بود و حرف ر رو يه جوری ميگفت.

خب! حالا ميدونين به اين جور آدمها چی ميگن؟ ((جعفر خانِ از فرنگ برگشته)) من هميشه عاشق ضرب المثلهای قشنگ زبون فارسی هستم و سعی ميکنم از داستانهای جالبشون مطلع بشم و البته به کار ببرم.

سال ۱۳۰۱ (که نه هنوز ما بوديم و نه پدر مادرهامون) يه نويسنده و نمايشنامه نويس ايرانی از اروپا برميگرده و يه تئاتر در سالن گراند هتل روی صحنه می بره. اين تئاتر در مورد يه پسر جوونی بوده به نام جعفر که برای تحصيل به فرنگ ميره، اين جعفرخان با لباسهای زمان خودش (از همون اميرکبيريها) از ايران ميره بعد از چند سال با کت و شلوار با موهای روغن زده در حالی که قلادهء يه سگ تو دستش بوده برميگرده، و خلاصه هم کارهای خونواده (مثله غذا خوردن روی زمين و يا عقايد خرافی) برای اون عجيب بوده و هم کارهای جعفرخان (مثله وارد شدن به اتاق با کفش) برای خونوادش. مامانش هم ميگفته بايد با دختر عموت عروسی کنی چون عقدتون رو تو آسمونها بستن و ...

اين خلاصه ای از اون نمايشنامهء معروفه که به صورت ضرب المثل در اومده. اما خداييش هنوزم که هنوزه خيلی از عقايدی که تو جامعهء ما رواج داره باعث ميشه که اگه مردم از لحاظ ظاهر و رفتار مثله جعفرخان نباشن از نظر عقايد متمايل به عقايد غربی باشن.




من يک نويسنده ام!

من هميشه از انشا نوشتن بدم ميومد، هيچ وقت نه بلد بودم انشا بنويسم نه اصلآ دلم ميخواست انشا بنويسم. وقتی که دبستان ميرفتم هميشه به مامانم ميگفتم که بيا کمک کن با هم ديگه بنويسيم، بعدش کنار هم می نشستيم و مامانم يه چيزايی ميگفت و با هم ديگه مينوشتيم، يادمه يکی - دو بار هم سر امتحانهايی که هماهنگ نبود موضوع انشا رو از بچه های کلاسهای ديگه پرسيدم و تو خونه با مامانم مينوشتم تا واسه فردا آماده بشم. خلاصه انشا واسه من کابوس بود.

تو راهنمايی هم معلم انشامون يه آدم بداخلاق از خود راضی بود که فقط بلد بود گير بده، و زندگی نويسندگيِ من طوری پيش رفت که هيچ وقت نتونستم کاری کنم که به انشا علاقمند بشم.

حالا شما خودتون رو بذارين جای من، بعد از اون همه وقت که فکر ميکردم راحت شدم حالا از چاله در اومدم افتادم تو چاه! فکر ميکنين ديروز موضوع انشای درس فرنسه ام چی بود؟ ((در کشور شما در قرن بيستم، تغيير و تحول در مصرف چگونه روی داده و نقش تبليغات در آن چگونه بوده است؟))




اندر احوالات پُز دادن:

نظر شما راجع به پز دادن چيه؟

من که از پز دادن و آدمهای پُزو (اين واژه رو تازه اختراع کردم!) متنفرم! نميخوام از خودم تعريف کنم اما معمولآ سعی ميکنم در مقابل سوال ديگران طوری جواب بدم که نکنه يه وقت فکر کنن که دارم فخرفروشی ميکنم. اما نميدونم چرا بعضيها اين همه به پز دادن علاقه دارند! از کوچکترين خوش شانسی تا بزرگترين بدبختيشون (و حتی ساده ترين رويداد روزمره) رو چنان با آب و تاب و طول و تفسير (و صد البته با افتخار) واسه بقيه تعريف ميکنن که بعضی وقتها فکر ميکنم نکنه تا حالا من اين کارو نکردم اما ميبينم اين موضوع از استفاده از گلاب به روتون هم پيش پا افتاده تره!

در ضمن اگه به پز دادن علاقه دارين و بدون اون روزتون شب نميشه چند نکته بگم که بعد از خوندن اين مطلب وقتی خواستين بهم پز بدين کمتر حرص بخورم:

  • لطفآ از حوادث احمقانه و روزمره استفاده نکنين؛
  • اول ببينين دارين به کی پز ميدين،  تو مواردی به دوستتون پز بدين که ازش بهتر باشين (طبيعيه که هر کسی تو يه مواردی از بقيه بهتره) در غير اينصورت خودتون رو بد جوری دلقک کردين و خوراک کوبلن يه هفتهء چند نفر رو درست کردين. (مثلآ وقتی دوستتون دانشگاه شريف ميره تو رو خدا پز دانشگاه دارقوز آباديتونو ندين)؛
  • در هر مرحلهء پز دادن رو يه موضوع کليد نکنين؛
  • دفعهء بعدی که خواستين پز بدين يه موضوع جديد پيدا کنين.

خلاصه از من گفتن بود. ضمنآ خواهش ميکنم که اگه اين مطلب رو خوندين حتمآ منو از نظراتتون با خبر کنين.




يه روزِ خدا

امروز موقع برگشتن به خونه وقتی که قوطی آيس کافی قل ميخورد و ميومد زير پام به اين نتيجه رسيدم که تو شهر ما چقدر صندوق صدقات زياده! ربطش اينه که امروز وقتی که از زنگ تغذيه برگشتيم آشغالها رو گذاشتيم تو ماشين، موقع برگشت هر جا رو نگاه کردم که آشغالها  رو بندازم سطل نديدم ولی با فاصلهء هر ۲۰۰ - ۳۰۰ متر صندوق صدقات ديدم. البته دروغ نگم بين خروجيه شيخ فضل الله و وروديه يادگار امام يه دونه بود اما من موندم کی جرأت ميکنه بره وسط اتوبان آشغال بندازه.

چرا بعضيها اينقدر علّافند؟ چرا وقتی تو لاين مقابل اتوبان تصادف ميشه اين طرف راه بند مياد؟ به نظر من که ديدن يه تصادف (تازه يه تصادف کاملآ معمولی و نه از نوع کبرا ۱۱ای) اين همه هيجان انگيز نيست!

من امروز بيش از پيش به اين نتيجه رسيدم که موقعی که سوء تفاهم ايجاد ميشه هر دو طرف خودشون رو را صاحب حق ميدونن و همهء تقصيرها رو از طرف مقابل. جالبتر اينکه هر طرف با بزرگواری سعی در فراموش کردن رفتار بچگانهء طرف مقابل داره!




بزرگ شدن

چهارشنبه يه نفر تو دانشگاه از من پرسيد چند سالته؟ من گفتم ۲۱ سال. گفت مثل ۱۱ ساله ها می مونم! به نظر من نه تنها بد نيست بلکه خيلی هم خوبه، اصلآ بزرگ شدن يعنی چی؟‌ چه تعريفی داره؟ به نظر من يعنی: بد اخلاق شدن، نا ديده گرفتن بقيه، خود بزرگ بينی، دانای کل بودن و ... راستی يکی از حالاتی که تو همهء اونهايی که فکر ميکنن بزرگ شدن مشترکه اينه که وقتی ازشون يه چيزی میپرسی اول محلت نمی ذارند بعد از مکثی نسبتآ طولانی تازه صورتشون رو به طرفت برمی گردونند و بعد از زل زدن تو چشات با حالتی بی اهميت جوابت رو ميدن.

الان که داشتم کتاب کوچک نکته های زندگی رو ورق ميزدم چشمم به دو عبارت قشنگ خورد که بد نيست با هم شريک بشيم: حال و هوای بچگی رو رها نکن ، و خود را با معيارهای خودت بسنج، نه با معيارهای ديگران.


پژواک و ندا (خصوصآ ندا) بخونند:  ناگهان در ميان دشتی باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه می دويدند، به جز مردی که همانطور آرام به راه خود ادامه ميداد. يکی پرسيد: چرا نمی دوی؟ مرد پاسخ داد: چون جلو من هم باران ميبارد!

 




حرف

دلم گرفته، نميدونم چی بگم! فکر کنم از ديشب شروع شد.

کيل بيل فيلم خوبی بود (خيلی بهتر از خوب) اما حيف که به نظر سانسورکنندگان، صحنه های مستحجن زيادی داشت، اما جالب اينکه اين فيلم پاره پاره باز هم از ديد بيننده عالی بود. وقتی از سينما اومديم بيرون، يه برخورد يه سوء تفاهم مثله هميشه باعث دلخوری هر دو طرف ميشه و بلافاصله آدم پيش خودش فکر ميکنه بهترين آدم دنياست و چه خوب شد که طرف مقابلش رو به موقع شناخت!

اونهايی که منو ميشناسن ميدونن که من چقدر حساسم! تو مسير هزار جور فکر به ذهنم رسيد ( از جمله روشهای قتل :دی) و با لب و لوچهء آويزون به خونه برگشتم و شبی که با کلی ذوق شروع کرده بودم برام به بدترين نحو تموم شد.

امروز هم واسه خودش روزی بود عادی و خنثی: دانشگاه، تمرين، کلاس، نجومی، کارت پارک، ترافيک ...

تا شب که تصميم گرفتم به وبلاگ آشناهام سر بزنم و حتی کامنت بعضی مطالب قبليشون رو بخونم: دو به هم زنی! خاله زنک بازی! تو چی گفتی من چی گفتم! ما داريم به کجا ميريم؟ آيا تعريف از يکی بايد با خالی کردن دق دلی از ديگری باشه؟ آيا ميشه يه مجلهء اقتصادی رو با مجله سينمايی مقايسه کرد؟

از زمان يا کلمات با بی توجهی استفاده نکنيد.هيچ کدام قابل بازگشت نیستند.




ادامهء مطلب قبلی

من به يه نتيحه ای رسيدم:

من شکل آدمی هستم که ماشينش معاينه فنی نداره!

چون جريان مطلب قبل دوباره ساعت ۱۷ تکرار شد!